بالاخره روز موعود فرا رسید روزی که یکسال بخاطرش صبر کرده بودم شب قبلش نتونستم بخوابم و تا صبح ساعت ۵ بیدار بودم یه موضوعیم باعث شد اعصابم بهم بخوره و بااون خستگی و ناراحتی فورا حاضر شدیم و سوار ماشین شدیم و رفتیم سنندج توی راه همیشه حالت تهوع میگیرم بعدش یکم حالم بهتر شد انگار سرم سبک شد و خوابم از کله‌ام پرید رسیدیم اونجا چون صبح زودبود هوا نسبتا خنک بود رفتیم سر جلسه چهارساعت باید می نشستیم 😪عملا دیگه مغزم کشش نداشت خسته شده بودم بعداز اتمام اومدم بیرون دیگه نگم از هوای گرمش تاکسی گرفتیم رفتیم داخل شهر و بازار اولین کاری که کردیم آب وهویج بستنی خوردیم که بشوره ببره بعدش دیگه نگم برات از ساعت ۱۲ تا ۵عصر انگار آتیش میبارید از اسمون به یه مسجدی پناه بردیم خودمونو خنک کردیم و زیر سایه درختی نشستیم بعدش رفتیم کمی خرید و دوباره تاکسی گرفتیم برگشتیم خونه . جاده انگار تموم نمیشد خدا خدا میکردم زودتر برسیم خیلی تو حال بدی بودم پاهام تاول زده بود سردرد گرما زدگی لباسای تیره و گرم . خداروشکر بابت خونه ، دوش گرفتم و چایی خوردم و بعدش خوابیدم ولی هنوز خستگی از بدنم درنرفته و کلی کارهم دارم بعدش انجام بدم . ولی هیچ جایی خونه خود آدم نمیشه . راحت و امن 🩷🌿