از حال امروز

چند وقت پیش حدودا یکماه خورده فکر کنم به تبلیغی که داخل کانالی گذاشته بودن پی‌ام دادم برای سفارش کتاب زبان انتشاراتی تهران بود که همه جا با قیمت خوبی ارسالی داشت صاحبش اردبیلی بود پیام دادم که کتاب زبان میخوام و کم کم سر صحبت باز شد چندباری اومده بود کردستان خیلی کوردهارو دوست داشت و برای تفریح این سمتا میومد یه مدت باهم صحبت کردیم من نیت و هدف خاصی نداشتم ولی میگفت دلم میخواد از کردستان زن بگیرم علاقه زیادی بهشون دارم عکسشو فرستاد دیدم که توی یکی از روستاهای اطراف شهرمابود جشن نوروزی اومده بود با یکی از دوستای صمیمیش عکس دوستشم فرستاد از لحظه ای که دیدمش حس میکردم چقدر دوستش آشناست انگار دیده بودمش ولی نمیدونم کجا اونم تورک بود. خلاصه چندبار دیگه عکس فرستاد و دوستشم بود از دوستش خیلی خوشم اومده بود ودرگیر بیماری بود کلیه بود که عمل کرد و ی کلیه‌شو دراورده بودن‌و اوضاع فرق میکرد روزها گذشت من یکی از دوستای خودم که میدونستم تایپ اون اقای فروشنده کتابه رو معرفی کردم بهش خیلی از دختر خوشش اومد ولی من نمیخواستم دوستم بدونه بااین اقا صحبت میکنم بااصراش باهاش حرف زدم دوستم که عکس پسره رو دید گفت سنش بالاست و پسند نمیکنم ولی پسره اصرار داشت که دوباره بهش پیام بدم منم نمیخواستم یه وقت دوستم فکر بدی کنه گفتم نه دیگه از تو راجبش نمیگم هرچی اصرار کرد که پیج و شماره تلفنش رو بدم قبول نکردم چون بدون اجازه بود و شایدم خوشش نیاد اینکارو بکنم. خلاصه گفتم اگر یک زمانی سراغ تورو ازم گرفت حتما بهت میگم. فردا شد و دیدم پسره بلاکم کرده🙄😂وقتی دیدم ومتوجه شدم خیلی دلم گرفت و ناراحت شدم من که اصلا پیام نمیدادم نمیدونم واقعا دلیلش چی بود. کاش هیچ وقت دوستمو بهش معرفی نمیکردم سری که درد نمیکنه چرا باید دستمال ببندی . دلم واسه دوستش تنگ میشه قرار بود از کلیه ش نمونه برداری کنن که ببینن توده داخلش خوش خیم بوده یا بدخیم ولی انگار نافرجام موند فقط میخواستم از حالش باخبر میشدم امیدوارم بتونه با بیماریش مبارزه کنه و به زندگی عادیش برگرده .

دلی امروز

قبلا دوست داشتم بنویسم هرچیزی که اذیت یا خوشحالم میکرد از اتفاقات خوب بد زندگیم و کارها و اهداف روزانه بلند و کوتاه مدتم اینجوری کمتر نشخوار فکری داشتم و دست به قلمم خوب شده بود تاحدی خیلی کمکم میکرد از هرجهتی فقط با یه کار ساده مثل نوشتن!!!! مدتیه نمی نویسم ذوق و انگیزم کم شده شاید بخاطر دلایل شخصی که دارمه یا اینکه چون مدتی دور بودم از این فضا عادت کردم که ننویسم کلی سعی کردم چندین بار و قول دادم ادامه بدم ولی نتونستم حوصلشو نداشتم یا کامل فراموش کردمش خلاصه اینکه راضی نیستم کارام خوب پیش نمیره خواستم یه حرکت مثبت بزنم باشگاه رفتن رو شروع کنم حداقل تحرکی داشته باشم ولی از شانس بدم سرماخوردگی اومد سراغم یهو اونم نمیدونم از کجا و چند روزه درگیرشم دماغم کیب شده بو رو متوجه نمیشم تاحدی طعم رو وصدامم طبق معمول گرفته دارو میخورم تا بینم چی میشه .ولی به محض خوب شدن قطعا تصمیم دارم برم ورزش ثبت نامم کردم پولشم واریز کردم مربیه گفت هر وقت بیای اوکی هست و پولت سیو شده . زندگیم خیلی داره بیهوده میگذره کار خاصی ندارم که انجام بدم چشم وامیدم به ازمونی که دادم بود و قبول نشدم (سهمیه ندارها جایی ندارن) می شینم عشق ابدی و زن روز روتماشا میکنم و گهگاهی بیرون میچرخم با مامانم میرم .دوست دیگه ندارم که باهاشون بیرون بچرخم یهو قهر میکنن میرن منم خیلی اصرار به بودن و داشتنشون ندارم (برو بسلامت در هم محکم ببند) تنهایی رو خیلی دوست دارم اگر‌سرگرمی باشه. دلم میخواد ارشد بخونم دانشگاه برم دوباره توی محیط بزرگتر قرار بگیرم چون لیسانس شهر خودم بود واصلا احساس نمیکردم دانشگاست خیلی کوچیک و محدود بود و اصلا استادهای درست درمونی نداشت دلم میخواد تجربه های بیشتری بدست بیارم که حداقل به درد زندگیم بخوره. چندتا هدف تو ذهنمه که هرروز مرورشون میکنم ولی هیچ تلاشی براشون ندارم و این خیلی غم انگیزه.