من میخواستم اول تیر بیام بنویسم ولی الان سیزده روزه که داره میگذره ، هرچی سعی میکردم بنویسم اصلا نمیتونستم دل و دماغشو نداشتم ولی امروز عصر بعداز اینکه از خواب بیدار شدم رفتم یه دوش گرفتم و کمی تنقلات خوردم و دیگه گفتم حتما باید بنویسم اینجا که حرفای دلم بمونه و ثبت بشه ... خرداد عجیبی رو گذروندم همه چی خوب بود ساعت خوابم رو منظم کرده بودم شبها زود می خوابیدم صبها سرحالتر بودم رژیمم رو رعایت میکردم ورزش و پیاده رویی میکردم و خداروشکر تقریبا هفت سایز هم کم کرده بودم تو روتین زندگی خودم غرق بودم که با پسری آشنا شدم محبتش علاقش توجهش مهربونیاش منو شیفته خودش کرده بود احساس میکردم اون همونیه که جاش توی زندگیم کمه میتونم کنارش حالم خوب باشه درکش میکردم و رابطمون پراز احترام و محبت متقابل بود تمام این دو ماهی که باهاش حرف میزدم دوست داشتم ببینمش و قرار ملاقات باهاش بزارم خلاصه که همنجور ادامه داشت یه روز دلخوری پیش اومد و اونروز داغون بودم از لحاظ روحی ولی... با یک اتفاق اصلا نمیدونم چجوری یکنفر گفت که این زن داره اونم 10 سال!!!!! و یه پسر بچه هم داره!!!!! خدایا خودم ریختم پشمام فر خورد گفتم جدی چرا چرت میگی بابا مجرده این !! گفت نه خلاصه ثابت کردو بهم ثابت شد اخرش فهمیدم بله این شاهزاده سوار بر خر سفید و اون کسی که توی این مدت خیال میکردم مجرده و تو تصوراتم پسر خوبه داستان می دیدمش متاهل بود !!! الان که دارم مینویسم بازم پشمام ریخته چون خیلی خیلی زیاد رابطه عاطفی بین ما قوی بود خلاصه بماند که من چی گفتم بهش واون چی گفت . ولی زندگیم بهم ریخت دوباره تا صبح بیدارم رژیم گذاشتم کنار به زور از خونه بیرون میرم ورزش که اصلا بهش فکر هم میکنم بدن درد می گیرم خیلی سعی کردم برگردم به روتینم ولی نمیتونم تقریبا یکماه شده که فقط تو فکرم واقعا تااینجای زندگیم که بیست هشت سالمه همچین اتفاقی واسم نیوفتاده، بودن کسایی که متاهل بودن نخ میدادن یا میگفتن من متاهلم و سریع سیکشونو میزدم ولی اینکه دوماه تمام شب روز پیگیر باشی حتی حرفایی بزنی که خودتم باورت بشه مجردی شاهکاره دیگه!! اونم نه فق با من با کسای دیگم در ارتبا باشی یعنی طرف چندتا باهم داشت دیگه رسما هول و لاشی بود!!!! حس قربانی بهم دست داده اینکه من تمام حس و محبتم چقدر واقعی بود بخدا بهترین ورژن خودم بودم برای اون آدم درکش میکردم به حرفاش گوش میدادم قضاوتش نمیکردم دلسوز وای خدای من دلسوزش بودم!!!! چقدر احمق بودم من باورم نمیشه احساس میکنم این موضوع یکی از اوناییه که تا آخرعمر نمیتونم فراموش کنم.خودش گفت به دلم افتادی باهات ادامه دادم میخواستم بگم ولی نتونستم و هزار تا چرت دیگه. خلاصه منم با حرفایی که لیاقتشه مورد عنایت قرارش دادم بعد منم متهم کرد که آره منم تورو خوب شناختم!!! بیا برو بابا در خودتو بزار ما حال نداریم. خلاصه خیلی ضربه بدی خوردم نه میتونم هضم کنم نه میتونم باور کنم فقط دلم واسه حس های خوبی که بود گاهی تنگ میشه میتونم بگم هرروز تنگ میشه ولی دیگه زندگیه هزار مدل اتفاق می افته که باید باهاشون بسازی و در آخر ادامه بدی ... الان تنها غم من اینه خیلی سخت باز میتونم برگردم به روتین قبلیم کاش ارادمو زودتر جمع کنم واقعا نتایج خوبی گرفته بودم و ای کاش کمتراحساسی باشم و اینقدر ساده و احمق نباشم ، نفسی از ته دل.تمام